که کوه رنج را بر می دارد این دیوانه فرهادم
چنان شوریدگی در من به حجم این جنون برخاست
که کر شد گوش دنیا از غم بیداد و فریادم
تو من را سر به زنجیر جنون در عشق می دیدی
و من دل دادم و هستی در این دلدادگی دادم
مرا بر آتش و بر آب و باد و خاک می خواهی
بده بر هر چه می خواهی که من همزاد اضدادم
چنان در بزم مشتاقان خود سرگرم بودی که...
ندیدی عاقبت در راه تو از خویش افتادم.
ما را در سایت عشق و جزا 2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 152